به نام روشنایی
((سفر با سال ما تمام می شود))
با زنگی که شنیده ایم
صدایی بی برگشت
چه ترانه ای را
چه کسی می خواند که سفرش را به پایان رسانده
واز اعماقش
مانند نوری در تاریکی دورمی شود
شاید ترانه ی برای دوستی در دور
صدای رفتن آغاز آنها می شود
ردیف به ردیف
چه چیزی را زمزمه می کنند؟
آنها را در لحظه ی خندانی به پایان می رسانم
صف کشیده اند
دارند ادامه اشان را از یکی بودن نجات می دهند
وقطار در امتداد یکی نبودن ریلی به ایستگاه می رسد
من انکار می کنم
پیرامونم قدمی از من نیست
از انگار خودش متراکم است
تراکمی از سایه ها و سد شدن ها
با چه کسی از انتظار م حرف می زنم – کسی که به انتظار من نیست ؟-
چشمانم را می بندم و ایستگاه توده می شود
توده ای که در حد میان تمام شدن و
امکان
ورم کرده.
این شکل
حمایت من از تداومی که نخواهم داشت نیست
تنها دارم از تمایل دوری حرف می زنم
صدا ها درمن به سوت قطار می رسند
قطاری در ساعت من بی سوزنبانی پیر از سفر عقب افتاده
برای دوباره نفس تازه می کند
پا ها یکی یکی قدم زدن می شوند
سوزنبان سوار شده
- مسیر جدیدی نیست-
و صدای سوت در دوری باز از رسیدن ما فریاد می زند (( سفر با سال ما تمام می شود ))
