تقدیم به خونم
به نام روشنایی
پیش از شروع شدن
روانه شدم برای جنگ
مانند سربازی برای نقطه ها
سرخطی ایستاده ام
به من بکوبید قلمتان را
جم خوردنی نیستم از جایتان
احساسم
ناکارماندن نوشتن است
در صدایی از بعد خودم
جنجالی با خودم دارم
در تنگنا شکل من
بی برگی سال است
می دانم پروانه از آب جوب سیر نمی شود
وعسل
طعم گل پژمرده ای در سایه نمی دهد
امکان من اینست که شما مرده باشید
در سطر بعد اما
آینده از آن شماست
من می خندم
حتی اگر در سرآبی ازآنچه باور نمی کنید ایستاده باشم
من خنده هستم
رگ های حیاتی من خوشبختند
جریان عاشقانه است
ومن خدایی هستم با امکان بخشایش
بخشیدمتان
حتی به سطرهای بعد هم بروید
ولجاجت بیودگی را
از تاری به پودی به تاری به پودی
کودکانتان اینگونه گرم می شوند
من بیرون سطرم
بیرون ضرورتم
با کلمه آمده ام
تا در سطری ناتمام ...

