هنوز حواسم پیش زانتیای نقره ی ست که اکبر تندی از
لابلای ماشین ها می گذرد که بیاید پیش من.
توی دلم می گویم
:" سر جات بمون لعنتی."
عرق پیشانی اش را با پشت دست می گیرد و می گوید:"
جون هر کی دوس داری امروزو بی خیال شو. به دلم بد افتاده..."
عینک آفتابی ام را بر می دارم و با غیظ می گویم:"
اینجوری هر دومون تابلو می شیم " و دوباره به چراغ راهنمایی نگاه می کنم.
دست به جیب
می ایستد و با نوک پا ، لیوان یک بار مصرفی را پرت می کند توی جوب. صدایش را می
شنوم که زیر لب می گوید:" لفتش می دی ؛می دونم به دل تو هم بد افتاده"
بر می گردم که فحشش بدهم اما چشمهای سبزش که
التماسم می کنند حروف را به ترکه ی دندانهایم قفل می زند و انگار لحنم عوض می
شود:" اینجا دیگه نمی شه. بریم چهار راه بعدی..." و راه می افتم؛ دنبالم
می آید. ریز نقش و لاغر مردنی است و وقتی کنارم راه می رود فقط یک وجب از من بلند
تر است.
به آب میوه فروشی که می رسیم می گوید:"
بریم یخ بهشت بخوریم. " می خواهم بگویم "نه" اما فکر می کنم شاید
این دلشوره ی لعنتی با یک لیوان یخ بهشت خنک از دلم پاک شود.
روی صندلی
هایی که توی پیاده رو چیده شده می نشینیم و اکبر دوباره بر می گردد سر خانه ی اولش
:" امروزو بی خیال شو..." به ابروهای نازک شده اش نگاه می کنم و به مژه
های ریمل کشیده اش. ویرم می گیرد سر به سرش بگذارم. رژ لبم را از توی کیفم در می
آورم و به سمتش می گیرم:" بزن ببین بهت می یاد؟! "
با ادا های خاص خودش برایم چشم غره می رود و می
گوید:" خودت اون دفعه گفتی این دیگه آخریشه. حالا باز دوباره..." و از
نگاه تند من حرفش را می خورد. دست به چانه ، به خیابان خیره می شوم. منتظر بقیه ی
حرفهایش نیستم. خودش دوباره ادامه می دهد :" اون دفعه سه تا دنده ات شکست بس
نبود؟ دیگه چرا..." حرفش را قطع می کنم و می گویم :" این دفعه دیگه
آخریشه"
می گوید : " دروغ می گی. از بس این بچه سوسولا رو
سر کیسه کردی ، دیگه منو یادت رفته ... "
صدایم را
بالا می برم:" گفتم اگه بنز سفید..." و اسم بنز سفید را که می آورم آن
جمله دوباره می آید توی ذهنم :" دنیا چرا اینجوری می شه؟" از صبح به دلم
افتاده که امروز پیدایش می کنم. به اکبر قول داده ام که اگر با یک بنز "اس ال
کا" ی سفید تصادف کردم با او عروسی می کنم. نمی دانم چرا؟!
شاید چون توی این شهر "اس ال کا" ی
سفید خیلی کم پیدا می شود. چه کیفی دارد اگر خودم را جلوی یک "اس ال کا"
ی سفید پرت کنم. اگر هم موقع پرت شدن بتوانم دستم را روی کاپوت سفید یخچالی اش
بکشم عالی می شود. به خودم قول داده ام طوری بپرم که شیشه اش نشکند .
اکبر با بغض
می گوید :" دیگه دس وردار... یه
چیزیت میشه ها..." ومن یاد اولین روزی می افتم که می خواستم جلوی یک پرشیای
مشکی بپرم. آن اوایل می ترسیدم و این اواخر برایم شده تفریح. چه فرقی می کند شبها
در بیمارستان باشم یا توی آلونک حلبی ام که پشت گاراژ ماشین اسقاطی ها در حومه ی
شهر است و صدای پارس سگها تا صبح به مغز و اعصاب آدم سوهان می کشد. حالا صدای خنده
ها و حرفهای رکیک لات های مست بماند که مو را به تن آدم راست می کند.
هر چند یکی
دو سالی می شود که از شرشان راحت شده ام. از وقتی شنیده اند که بندم را به این بچه
پولدارهای سوسول آب داده ام و ایدز گرفته ام دیگر دور و بر آلونک من نمی پلکند.
داستان ایدز را هم اکبر چو انداخته که لات و لوت ها دست از سرم بردارند. واز میان
همه ی آدمها اکبر تنها کسی ست که وقتی صدایش را از پشت در حلبی آلونک می شنوم دلم
قرص می شود.
با اینکه دو سال از من کوچکتر است و در این
آشغال دانی که فقط سگها تویش دوام می آورند زندگی می کند اما هنوز ناز خوراک است و
غذای سرد معده اش را سنگین می کند. نگهبان گاراژ است. پدرم هم است. مادرم. عمو و
خاله و دایی و همه کسم است. هیچ کسم هم نیست. تازه دوست دارد شوهرم هم باشد. من
عادت کرده ام هر روز صبح که از جلوی گاراژ رد می شوم صدایش را بشنوم که: "
احتیاط کن دختر..."
اکبر منتظر
است وعده مان را به یاد بیاورم ومن برای اینکه حالش را بگیرم می گویم: "حالا
من باید زن تو بشم یا تو زنم می شی اکبر زنانه!"
این
یکی را دیگر تاب نمی آورد. لیوان یخ بهشت را پرت می کند توی خیابان جوری که دانه
های تمشک می پاشد روی آستین مانتوی سفیدم. من هم لیوان خالی را پرت می کنم توی خیابان
و راه می افتم.
چهار راه بعدی خلوت تر است. اکبر آن طرف خیابان
به تابلوی تبلیغاتی تکیه داده."حسین رضا زاده" قوطی آب معدنی به دست از
توی پوستر به رویم لبخند می زند. نسیم کوتاهی می وزد و پیشانی خیسم را خنک می کند.
یک قطره عرق از زیر گردنم سر می خورد و به نافم می رسد. قلقلکم می گیرد و حس خوشی
زیر پوستم می دود . شاید چیزی شبیه قلقلک سر انگشتان یک مرد.
اکبر حالا در طول پیاده رو قدم می زند و من
حواسم به چراغ است که هنوز پانزده ثانیه از رنگ سبزش باقی مانده... و خودش است! یک
اس ال کا ی سفید... لعنتی خیابان را به ناز کشانده! دوباره به چراغ نگاه می کنم.
هنوز ده ثانیه مانده. خیابان خلوت است و راننده انگار پدال ترمز را زیر پایش گم
کرده. با سرعتی که حدس می زنم حدود هفتاد تا باشد می خواهد چهارراه را رد کند. دل
دل می کنم که بپرم یا نه ...
اگر دستم کاپوت
سفید یخچالی اش را لمس کند! پهلویم تیر می کشد! حسین رضا زاده به رویم لبخند می زند.
رینگ چرخ هایش اسپرت است! بوی آسفالت توی دماغم می پیچد.
انگار دوباره به هوا پرت شده ام. این لکه لعنتی هم که پاک نمی شود. من زن تو می شم
یا...

