اتاق انتهای باغ بزرگی بود که ساختمان عمارتش کاملا آن را
پوشانده بود ،پیرمرد توی جیب هاش دنبال کبریت می گشت و قد کوتاه و کت پشمی چهار
خانه اش بیشتر سرما را توی تن مرد حرکت می داد گفت (( آها ،گفنم که پیداش میشه این
ته جیبم بود بیا ،دیشب گفتی... )) مرد
ساکت بود کبریت را برای پیرمرد که سیگاری از پاکت بیرون آورده بود روشن کرد و سرخی
آتش که نشست روی نوک سیگارش گفت (( نمی تونم برش گردونم بیمارستان باید یه چند
روزی اینجا باشیم تا دوباره برگردیم ،ببینم توی اتاق نفت داری بریزم روی این چوب
ها ،این هام که ازبس زیر بارون موندن این پشت حالاها روشن نمی شن )) جعبه را گذاشت
زیر پاش چند بار با لگد به اطرافش کوبید و بعد با دست تخته چوبها را از هم جدا کرد
سر که بلند کرد پیرمرد رفته بود ،می دیدش
که کنار درخت نارنج ایستاد و زیپ کاپشنش را بست .
زن از صدای در پرید کمی دست و پاهاش را تکان داد و به لامپ
آویزان از سقف که تاب می خورد نگاه کرد سرش را که با تاب آخر لامپ داشت آرام می
رقصاندش روی مرد نگه داشت ،پشت به زن بود
و روی نوک انگشتهاش بلند شده بود زن آرام گفت (( قبول کرد امشبم بمونیم ؟)) مردکه
دستش به شیشه روی تاقچه پنجره هواگیر
نرسیده بود برگشت به صورت زن که دیگر سعی نمی کرد لرزیدن اش از سرما را پنهان کند
خیره شد گفت (( چه صورتت سیاه شده الآن آب گرم می کنم صورتت و بشور )) چوبها را
ریخت توی استانبلی و دوباره برگشت تا شیشه ای را که می خواست بردارد، اما باز قدش
نرسید، زن پاهاش را دراز کرده بود جلوش چسبانده بودشان به هم انگار که نوزادی را
روی پاهاش دارد می خواباند، آرام، و خودش را پاندولی تکان می داد ،مرد استانبلی را
خالی کرد و گذاشت زیر پاش و شیشه را برداشت .
نمی توانست از شیشه
دود گرفته پنجره هواکش بیرون را ببیند.
همین که صدای لالایی خواندن زن قطع شد سریع پایین آمد. میخ سطحی کف دستش را خراش
داده بود ،زن همانطور تکان می خورد ،آرام
کنار پای زن نشست و دستش را گرفت جلوی صورتش،گفت (( این تو رو یاد چی میندازه ؟))
زن خودش را عقب کشید طوری که مرد کنارش بنشیند ،سیگار دیگری از توی جیب پیراهن اش
برداشت ،روشنش که می کرد مرد گفت (( بازم توی جیب پیراهنت گذاشتی سیگارو )) زن نگذاشت ادامه بدهد گفت (( خیلی سرده انگار تو
عادت داری انگارنمی دونی بچه نمی تونه سرما رو تحمل کنه می دونی... تو... تو...
اصلا نمی تونی کاری کنی که خرج های زندگیمون کمتر بشه اگه...واقعااگه خونه اونقد
که باید ... شیشه خورده هارو ول کن همون
طور کف آشپزخونه بمونه ، )) سیگار توی دست زن که داشت صورت مرد را لمس می کرد به ته رسیده بود ،انگار از اینکه دیگر صدای خودش را نمی شنید ترسیده باشد، سیگار را روی موکت کف اتاق خاموش
کرد و خودش را کشاند توی بغل مرد، گفت (( فکر می کنی کف دستت تا فردا خوب بشه؟ ))((
چطور مگه ؟)) ((آخه من که تازه زایمان کردم اونچنان حالی بهم نمونده که بچه رو بغل
کنم ،توباید اینکارو بکنی ))(( میشه اون سیگارو خاموش کنی دیگه،))ز ن فیلتر
سیگاررا توی بشقاب کنار پاش خاموش کرد،سعید پتویی که ازسرایدار گرفته بود ، دور تن
زن پیچید،گریه کرده بود ،اشک روی صورتش را پاک کرد (( یه کم سرده قربونت برم ،ولی
عوضش فردا بهمون خوش میگزره،))با هردو دست ،دست سعید را گرفته بود و عرق کف دستهاش ، می نشست توی شیار خراش کف دست سعید(( پس تو چی
،پتوی تو چی میشه ؟)) (( میرم بگیرم ،البته اگه داشته باشه،چقدم نور اینجا کمه نه
؟))(( من میترسم ،تو می گی فردا چی میشه ،ها ،سعید نرو،بیا من ،من خودم خوب خوب
بغلت میکنم با همین پتو می خوابیم)) ((
باشه ،باشه تو خودت و نارا حت نکن ، دراز
بکش ،یه سیگار برات روشن می کنم،می خوای؟
...بیا این و بگیر تا بکشیش من لااقل آتیش
و روبراه کنم ، از دیشبم سردتره نه ؟))
سپیده چشم از سعید بر نمی داشت سعید کبریت را روشن کرد و گرفت به کاغذی که با نفت
خیس اش کرده بود و کاغذ را که زود گر کرفت گذاشت زیر چوب های توی استانبولی ،سپیده
با کنار آستینش اشکش را پاک کرد و نشست سعید استانبولی که آتش توش کم کم داشت می
گرفت کشید گذاشت زیر پنجره هواکش ، سرش را که برگرداند ،سپیده کاغذ ی که سعید را مجبور کرده بود بنویسد برداشته بود و گرفته بود طرفش ،گفت (( من بازم
حالم خوب نیست اصلا،کاش می تونستم این حال و تنهایی تحمل کنم ،میدونی برام هیچ فرق
نمی کنه انگار یه چی توم مرده ،اون جور نگام نکن ،حالم دیگه اونقد بد نیست که
نخوام ازت بپرسم این چه خراب شده ایه من و ورداشتی آوردی ،منم که زود خر میشم نه ؟
، اما دوست دارم اونطوری نگام کنی ،همونطور که وقتی مهسامون بدنیا اومده بود برام
شیرینی آورده بودی ،حالم خوب نبود ،اومدی تو ،یه کم دستپاچه بودی ،آخه قبل من رفتی
پیش دکتر ،راست بگو ؟اصلا... چه دلیلی داره الان ازت بخوام درباره اون روزحرف بزنی
،در هر حال الان اینجا هستیم..من یه پاکت دیگه سیگار دارم،زیرمون کف اتاق موکت شده
،یه پتو داریم ،کسی کاری به کارمون نداره ،تو هم آروم ترین شبی و که تا حالا
نداشتم بهم دادی ،بببینم من حالم بده ؟جدا تو فکر میکنی من حالش و داشته باشم مثل
چند روز پیش فرار کنم ...دیدی دکتره بهت گفت آقا زنت چیزیش نیست فقط کمبود محبت
داره ...جدی نمی دونست که تو فقط تو این حال مریضی من انقد رام وگربه منشی؟ ))اشکهاش
را که خیلی آرام میغلتیدند روی صورتش پاک کرد ،دست کرد توی جیب پیراهنش )) سعید
نیم خیز شده بود که برود سمت در ((نه... نرو...ببخشید ،بیا، دیگه حرف نمی زنم ،
قول میدم ،الآنم میگیریم می خوابیم ،اون آرام بخشیم که بهت دادن نصفه شب بهم بزنی
نمی خواد قایم کنی ،اصلا اگه دوست داری همین الآن بهم بزن لااقلش کمتر سرمارو حس
میکنم ))سیگار دیگری روشن کرد و خودکاری که توی دستش بود گذاشت توی مشت سعید،نمی
توانست انگار دستش را از دست سپیده بیرون بکشد ،دوباره کنارش نشست ،برگشت به آتش
توی استانبولی نگاه کند ،سپیده صورتش را برگرداند سمت خودش ،(( میشه بیای کنار
گوشم بگی که من یه دیوونه ام ،ناراحت نباش ،تو امشب خیلی سعی کردی من و خوشحال کنی
این یه کارم روش ،بگو ،تو یه دیونه لا مصبی ..))((تو این و می خوای ،میخوای
که این کارو بکنم ،مگه توش شک داری
؟))((نه ،فقط می خوام از خیلی نزدیک با صدای تو بشنوم ،از خیلی نزدیک))((باشه))
سعید سرش را نزدیک صورت سپده برد سپیده چشم هاش را بست لیهای سعید کنار گوشش بود
،سپیده آرام صورت سعید را بوسیدو بغلش کرد ،سعید تندی خودش را از بغل سیده بیرون
کشید اما سپیده دستهاش را محکم گرفته بود((تو چت شده مگه دیوونه شدی ،دیگه چی
میخوای ،))((هیچی ،یه سیگار بهم بده ،یادم نبود به دکتره بگم یکی از بیماریهای
روانی خطرناک جدید،اینه که یه زن ناگهانی شوهر ش و ببوسه ،البته تو یه اتاق کم نور
با یه لامپ صد شل و وله که هی این ور اون ور تاب میخوره)) دستهای سعید را کشید سمت
خودش ،سعید بغلش کرد سرش را گذاشته بود روی سینه سعید،(( می دونم ،بیا بنویس،خیلی
ساده است بنویس اذیتت می کنم ،یه سیگار روشن کن ،بنویس هنوز نمی تونم باور کنم که
از توی همه کلمه ها مهسا فقط بلد نیست بنویسه مامان ،البته اگه خودت ،نه تو باورش
نداری من مطمئنم ،خودت گفتی داری از زایشگاه میای ،اصلا من مگه چمه ،به حرفای این
دکتر ا گوش نکن ،بی پدر مادرا خودشون ازبس با مریضا سروکله زدن عادی نیستن دیدی
دکتره هی کف دستاش و می مالید بهم ،سعید راستی یادت که نرفته کلید خونه رو بیاری فردا باید اول بریم ... سعید جون فردا بریم خونه؟)) سیگارش را ازدست
سعید گرفت و گذاشت روی لبش ،سعید دست انداخته بود توی موهای سپیده و هرچقدر که می
خواست گریه کند را ریخته بود لای انگشتهاش و با موهای سپیده قسمت میکرد گفت ((چرا
می خوای من این و بنویسم )) ،(( اگه تو بنویسی یه مدت دیگه بیمارستان نگهم می دارن
،ببین قول می دی خودت بیای دنبالم ،من طاقت هیچکس دیگه ای و ندارم ،دیگه ام هیچی
نگو ، باغ باید خیلی قشنگ باشه ،من مطمئنم مهسا از یه همچین باغایی خوشش بیاد تو
چی می گی ؟ من می دونم ،دستاش و جلوی تنش تو هم می کنه و میگه (( خیلی قشنگه )) من
و که یاد باغچه خونمون میندازه ،جمعه هارو یادت میاد اول صبح با آهنگ love story ..سعید بیا بخوابیم ،چقد خوب میشه صبح فردا
جمعه باشه ،تو کیک بپزی برای ظهر...)) سپیده حرفش را تمام نکرد کنار سعید دراز کشید و با هردو دست بغلش کرد .
شب بیرون ساکت ایستاده ،سعید قول داده فردااگر سپیده اذیت
نکندو بتواند راحت تا سر ظهر بخوابد هرچه
که باید، توی آن کاغذ بنویسد ،پیرمرد هم که آمده بود به سعید بگوید کمی در اتاق را
باز بگذارد که دود برود بیرون ،مثل شب
ساکت آمد،خودش کمی در را هل داد سمت تو زیپ کاپشنش را بست کمی جلوی در اتاق پابه
پا کرد ،تا پاکت سیگارش را از جیب کاپشنش
بیرون بیاورد.
تحریر اول
پنجشنبه اولین روزنهمین ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش
رشت امین علیزاده

