کشیدم و گذاشتم اش کنارم، صدا هاشان را از دور می شنوم ،
گلوله بد جور پهلویم
را پاره کرده،قمقمه مهدی را برداشتم
دیشب گلوله خورد ،تک تیر اندازشان زد ، مهدی همانطور دمرو
تا صبح افتاده بود و عراقی هم منتظر کسی
که برای بردن جنازه
اش برود ،بالاخره هم موفق شد ،زد ،افتادم روی مهدی
،صورتش گل
انداخته بود ،گفتم سلام ،جواب داد؟ باز هم سهمم
نگاه کردن شده بود فقط چند قدم از
مهدی دور بودم ، نگاه می
کردم، تکرار کاری به اینکه کجا هستی یا می توانستی باشی
یا
بلند شو برو ندارد،بلند شو فریاد بزن ،از جایی که هستی خودت
را جابجاکن.
گلوله های بعدی را بی حوصله شلیک کرد ،انگار شوکه شده
بود از خطا رفتن گلوله
اش ،تا به خودش بیاید ،مهدی را کشیدم
پشت تل خاک ، قمقمه اش خالی نبود، به ساعتم نگاه کردم آ
نقدر صبح شده بود که عملیات به
جایی رسیده باشد ، آدم که
جا بماند خیلی وقت برای طلف کردن یا هیچ وقت نرسیدن دارد
،سوزش دردناک پهلویم زیر پلکهایم راه می
رود و سیاهی
نزدیکتر می شود ،مهدی همیشه آنجمله ام را که با تاریکی
شروع می شد
دوست داشت ،انگار خندیدو گفت که ادامه
بدهم ،باقی آب را روی زخم پهلویم خالی کردم
،تاریکی صدای
پای آنها را رد کرد ه و دارد قطره قطره از زخمم جاری می شود
چقدر
صورت مهدی سرخ و شیرین شده آدم دلش می خواهد
بغلش کند ،آرام، لحظه لحظه زیر گوشش
بلغزدکه
تاریکی... تاریکی ، از همه طرف تنها همین
است، چند حرف
که نهایت سیاهی را توی ذهن آدم مرور می کند وزنجیر
شدنشان حکایت
زنجیر شدن سیاهی یا زنجیر شدن به
سیاهی ،
دست هایم را بغل کرده ام ، سردم است وخون
لخته شده روی دستهام را به حالت چسبناکی
روی تن ام حس
می کنم ، لباس هام را کنده بودم ، انداخته بودم
روی بچه ها ، سردشان نشود ، از پشت سخره دهکده را نگاه
کردم
،هنوز آغلی که آتشش زده بودم ، می سوخت. نمی دانم
چکار کنم ، باید برگردم ،اما
نمیدانم چطور باید قضیه را سر هم
کرد ، چراغ قوه ام را روشن می کنم ، نورش ضعیف شده ،
نمی کشد تا پای
سنگر ببردم ، باز باید منتظر بمانم ،درست یک
روزو نیم است که بچه ها شهید شده اند
وهیچ کاری نمی
شود کرد ، خیره ام به گونی و چشم های سرهای داخلش که
به هر جایی
خیره اند ،کیسه را خالی می کنم سر عروس و
داماد دور از هم قل می خورند . می دانستم
این کار را می کنم
،درست زمانی که از ترس دیده نشدن ،دو دستی جلوی دهانم
را گرفتم
، وقتی که مجید را مثل گوسفند کشید جلوی پایشان
... خواستم ...خواستم فریاد بزنم
،باید فریاد میزدم ،اما به جای
من یک دهکده عروسی وغلغله بود ، یک دهکده بزرگ و
کوچک
از فواره ی خون مجید و مهردادم روی لباس سفید عروس کل
کشیدند و کلاش ها رگبار
گلوله ومن ، تنها ... می پرم از روی
سر همه اشان، می پرم ، باور نمی کنی ؟، باور
کردنی نیست
؟، اما تمامشان را می برم ، کیسه را روی دوشم می گذارم و
راه می افتم ،
دوست نداری باور کنی ، آخر دوست های من را
کشته بودند و بهم تبریک می گفتند ، می دانم داری به شنیده
هات می خندی، اما، همیشه
باید به چشم ات اعتماد داشته
باشی ، باید بدانی که فقط خون است که ریخته می شود
،وقتی از کسی سیلی خوردی راهت را بکشی بروی ،عجیب
منش والایی داری اما ، من ، من
نتوانستم تحمل کنم ، مگر
می شود مجید دیگر نتواند لبخند بزند یا ، یا مثل همیشه
بگوید
(( ،نیگاش کن ، مثل بز سینه کوه و می کشه تا بالا ))، آب می
بردم ، شب ها ،
روز اگر لکه هم بودی لابه لای درخت ها و
صخره ها گلوله ای یک جایت را می برد ،مهرداد روزها گشت
می زد ، یکی دو روز اول فقط چند تا سنگر داشت که می
رفت و ، بعد گراش را گرفتند ، همیشه همینطور است ، اینجا
تنها چیز هایی که سرگردان
نیستند گلوله ها هستند ،بالاخره
به جایی می خورند .
سرها را توی کیسه میر یز م دهکده
ساکت شده ،بالای
سر جنازه بچه ها ،پشت کپه علوفه خودم را مچاله کرده بودم ،
فانوسقه ی مهردادرا باز کردم ، درست نمی دیدم اشک ،امان
نمی داد ، بوی جنازه اشان
را هم حس نمی کر دم ، سرم پر
بود،نمی دانم چرا ، اما تنها ، خون بود که نجاتم می
داد ، باید
پرپر زدنشان را می دیدم ، باید حس می کردم پاشیدن خون
روی لباس چه حسی
دارد ،ا ما فکر بچه ها رهایم نمی کند ،
فانوسقه را از زیر مهرداد بیرون کشیدم ،
خودم را کشیدم پشت
لبه ی پشت بام ،نفسم در نمی آمد ، کافی بود صدایی از من
بلند
شود که تمام آن گلوله ها که از فرط شادی هر طرفی
شلیک میشدند ، برای کشتن یکی دیگر
بهانه داشته باشند
،بیرون آغل دو نفر با هم به کردی شوخی می کردندو کس
دیگری که
بالای آغل نگهبانی می داد هم ، صداش لابه لای
خنده آنها شنیده می شد ،دورتر از آغل
دهکده ساکت بودو
سرمای نیمه شب پای کوه ،تنها چند صدای شلیک برنو ، پاره
پاره
شنیدم ،اما ساکت شد ، همه چیز جز صدای بی وقفه ی
جیر جیرکها وماغ کشیدن گوساله ای
که تمام مدت با چشم
های ذغالی و شکننده اش به من ، که خشاب هام را آرام آرام ،
در
نهایت آرامش پر می کردم خیره بود . صدای
پای مرد را که
روی بام کشیک می کشید می شنیدم ، زیر پنجره نشسته
بودم ، کورمال کورمال دنبال همین کیسه گشتم ، پیدا کردم ، م
ستقیم رفته بودم سراغ اش ، مجیدو مهرداد کنار هم شبیه توی
سنگرمان ، نمی
شد باور کنی نیستند ، خواستم صداشان کنم
، صدای پای مرد درست بالای سرم گیر کرد ،
گوساله بی تاب
تر شده بود ، بیشتر کش می دادم مرد را می کشید پایین
،مجبور بودم از
روی جنازه ها خودم را بکشم جلوی در ، سرشان
که نبود ، چطور باید می بوسیدمشان و با
هم وداع می کردیم ،
نمی شد ، نمی شد جلوی اشک هام را بگیرم ، که مرددم
نکنند ،
سرنیزه ام را از غلاف کشیدم بیرون سریع از در رفتم
پشت آغل ، شمردم ، یک نفر ، دو
نفر ، هرچند نفر ، مهم
نیست چند نفر ، مهم نیست کی کشته می شوی ، کی توان
ات در
گرفتن انتقام تمام میشود ، تنها ریختن خون است که
مهم است ،اگر برمی گشتم ، همه
چیز قانون جنگ بود ،
حلوایی که مهرداد می گفت توی جنگ پخش نمی کنند و من
نه دیدم
اش نه بویی ازش پیدا بود ، خیلی ها چیز هایی ازش
تعریف کردند ، از هواپیماهایی که
بمب هاشان را توی صحرا
میریختند نه ،روی شهر های ما ، اما این روند جنگ را تغییر
نمی
دهد ، خیلی عادی گلوله ای از جایی شلیک می شود ، هدفی
جایی هست وهمه به یک
عقوبت فکر می کنند ،هیچ
قضاوقدری هم نیست که بشود با آن خون دوستانم را که روی
لباس ،عروس کردها ریخته دوباره به حنجره
اشان برگرداند ،
بموقع به من پشت کرد ،دست بچه ها را به مچ پاهاشان بسته
بودند،دوقدم بیشتر نمانده بود ،انگشتهام را دور دسته سرنیزه
محکم تر مشت کردم
،انتقام خوب همه چیز را به میدان می
کشد ،همه چیزی که انگار انجام شده ،تنها داری
تمرین می
کنی ، نه ،دقت می کنی که این دوباره نشود ، همزبان با کف
دست دیگرت که
جلوی دهان مرد را می گیرد ، بالای آغل ،یکی
دوتا ستاره هم دیده بودم که بیشتر
امیدوارم کردند ،همزمان
باهم ،هر دودست ،سیب گلویش مثل قاچ خوردن هندوانه
رسیده ای
صدا کرد و خون پاشید همانطور بغلش کردم و با هم
نشستیم ، باقی هم همینطور ،ده نفر
،پنج تا برای هر کدامشان
،معامله ی خوبی بود ،برگشتم توی آغل ، همه نگهبانهای دور
ده را راحت کردم ،راحت کردم ؟راحتی را چه کسی تضمین می
کند ،اصلن کی به سراغ آدم
می آید ؟ سرها شان توی کیسه
بود، اگر راحت بودند که اینطور نگاهم نمی کردند . هنوزهم
اینهمه خون بسته روی دستها و تنم را باور
نمی کنم
. سیگاری روشن کردم، ساعت از سه هم گذشته بود ،آتش
سیگار را گذاشتم توی دهانم و کشیدم پشت در آغل ، صدای پا
بود ، بیشتر مچاله شدم
،سیگار را خاموش کردم ،دودش صدای
پاها را می کشید طرفم ، حس کردم گنگ شده ام ،می
دانستم
این مثل بقیه است اما حسی می گفت باید زودتر بروم،کردی
حرف میزدند ،می خندیدند
،خزیدم زیر پنجره ی آغل ،آغل را رد
کردند، از کنار پنجره نگاه کردم ،عروس و داماد
مجلس عروسی
بودند ،بیشتر گوش تیز کردم باید یکی از صداها زنانه می بود
،اما نبود
،حدس زدم کجا می روند ، خیلی سریع خودم را
رساندم روی بام یکی از خانه های کوچه ای
که پیچیده بودند
توش ،داماد به کردی برای عروس ترانه ای می خواند ،اما
مطمئن ام که
داماد بشکن می زد ، نمی دیدم اشان و درست
نمی دانم شاید عروس ترانه می خواند اما
داماد بشکن می زد
، از روی بام پریدم توی کوچه پشتی ، چند قدم دیگر مانده
بودکه برسند سرنیزه را این دست آن
دست کردم ، حالت گنگی
چند لحظه قبل با هر
تکان سرنیزه مابین انگشتهام محو و محو
تر می شد ،خوب گوش دادم ،یکدفعه ساکت شدند
،من پشت
دیوار منتظر کشتن آنها بودم ،مرگ که نزدیک بشود آدم نا خود
آگاه یک جا ییش
خبر دار می شود ،بیشتر گوشم را تیز کردم ،
ما صدای بی وقفه ی جیر جیرک ها که باید
شب های
کوهستان به آنها عادت کنی ،بی خیال نبود ، آرام آرام سمت
من می آمدند ومن
تازه متوجه شده بودم که سنگر ما در دامنه
چقدر برای آنها سهل و قابل دسترس بوده
،شاید تمامش بخاطر
همین احساس است ،حسی که شاید با دیدن فوران خون این
عروس ،که
تنها بخاطر لباس سفید عروس اش به فکرت می
رسد عروس باشد نه فکر اینکه دختری روز
عروسیش ازروی
جنازه ی انسانی رد بشود و به شوهرش که کنارش ایستاده
لبخند تحویل
بدهد ،این حس بیشتر جریحم می کند که گلوی
پاره شده اش راببینم ،ببینم زن هست یانه
،چه تصورات بی
معنایی ،چرا کسی برایم نگفت که قصاوت ودرنده خویی زن و
مرد نمی
شناسد ،برگشتم به رویشان ،چندقدم دیگر داشتند
،آنقدر سریع تیغه ی سرنیزه زیر گلوی جوانک
نشسته بود که
حتی نتوانست دوباره به عروسش نگاه کند ،پنج ضربه به
دخترک زدم هر پنج
تا یکجا ،براق بود توی چشم هام ،حتی یک
هجای کوچک هم از دهانش خارج نشد ،صورتم ماسک
قرمز
رنگی شده بود چقدر قرمزی ،چقدر خون
،می کشیدم اشان
سمت آغل ،روی میخی ،داس بزرگی آویزان بود ،به ساعت نگاه
کردم ،صدای
خروس ها دیگر کم کم در می آمد از در آغل نگاه
کردم ،دو تا کرد کلاش به دست رفتند
سمت کوچه ای که
عروس وداماد را انتهایش کشته بودم ،جوانک هنوز جان می کند
،دختره
اما راحت بود ،نمی دانم چطور کشته شدن آدم ها را
می شود دیدو تحمل کرد حتی لذت برد
و فراموش هم کرد ، هر
دو را به پهلو دراز کردم با یک ضربه داس برای جدا شدن سر هر
کدام اشان ،حس می کنم هنوز هم می توانم این کار را بکنم
،وقتی حاضر به انتقام
گرفتن می شوی نیرویی را رها می کنی
که هر بار بخواهی می توانیدوباره تصاحبش کنی
،خون برایت
جلوه دیگری پیدا می کند ،این دیگر جنگ نیست ،فقط فکر می
کنی اگر جنگ
نبود آنجا نبودی ؟ غیر از این سوال دیگر هیچ
ربطی به این آدمکشی بین آدم ها نداری
،نور ضعیف چراغ قوه
ام ته کشید ،صبح شده وباید زودتر برگردم سنگر ،توان راه رفتن
ندارم داس را بی اراده تا جلوی سنگر باخودم می برم ،کیسه
سرها و داس را می اندازم
درون سنگر ،آن پایین کردها را می
بینم رد خون را گرفته اند برسند به من ،نباید
سرها را باخودم
می آوردم ،زیاد ولی احتیاط می کردند به فکرشان نمی توانسته
کار
یکنفر باشد ،خیلی سنگین شده ام ،بعد این باید جواب
خیلی ها را داد،بارها
وبارهاماجرا را برای مادر مجید و پدر
مهردادیا بالعکس ،دوباره از سر بعد از یکجای
دیگر ،آنوقت چطور
شد که هیچکس تو را ندید ؟ نمی توانی تاریکی را آنطور که
قصد می
کنی تویش آدم بکشی ،برای کسی تعریف بکنی ،آدم
دلش می گیرد تعریف کردن کشتن آدم ها هیچ
سودی ندارد ،
مگر اینکه راهی داشته باشی که باز آزمایشش کنی ،منتظر
جنگ دیگری هم
نمی توانی بشوی ، حتی منتظر فردا که روز
دیگری از جنگ است ،خشاب هایت را چک می کنی
،پراند ،
وگلوله ای دوباره به سمتی شلیک
می شود ،سمتی که تو در
آن باشی و حفاظ بین
کشتن و کشته شدن از بین می رود
،تنها چیزی که باقی می ماند میل است میل به دفاع
کردن از
هر چیزی که داشتی و خواهی داشت ، تنها می دانی که
آنطرف رینگ ایستاده ای
،چه حس احترامی نسبت به رقیبت
داری ،آخر قرار است زندگی اش را به تو تحویل بدهد
وبالعکس ،
آنقدر توان داری که خودت را از آغوش مهدی بیرون بیاوری بجای
اشک ریختن
که نمی دانی برای چه کسی یا شاید خودت ؟چرا
اینقدر چراغ روشن کرده اند ،مهدی با آن
دسته گل کجا می
رودتوی اینهمه تاریکی،بعدش یک مشت ،گلوله ی بعدی
،شمارش معکوس ، به
مهدی چکار داری با آن دسته گل
کجادارد می رودتوی اینهمه تاریکی، نارنجک که ده
شماره
حالیش نمی شود ،چهل پاره ترکش درست پنج ثانیه بعد ،می
دوزدت به تل خاکی که
به آن پشت داده نشسته ای ،به کجا
خیره می شوی ؟ صدای هلهله
وشادی هم زیاد دوام نمی
آورد.

