اگرایستاده باشی زیر سایبان ،از همان جا به چترم نگاه می کنی و می خندی ،چشم هایت سو سو می زند،خودت را زیر چترم مچاله می کنی ،خنده ات را ازمن می گیری پشت لبت پنهان می کنی و فقط گوش می دهی .
به آرامش خودم فکر می کنم به همه سال های تنهاییم واینکه تو می گویی که دلت بچه نمی خواهد ،اما من می
خواهم از تو بچه داشته باشم تا وقتی نگاهش می کنم بشود تو ، انگاری دوباره
بچه شده باشی ،شبیه همان روزهایی که زیر باران بازی می کردیم،موهای خیس ات
را می دادی پشت گوشت و صدایم مزدی ،من بدجنسی می کردم و می رفتم پشت درخت
هزار ساله قایم می شدم تا حسابی خیس بشوی و موهای خیس ات را بدهی پشت گوشت
و با آن یک لا پیراهن سفید که یک عالمه پروانه داشت بیفتی به چکه کردن،بعد من صدایت می زدم و می
دویدی توی بغلم و همان جا می نشستیم ،همیشه دلم می خواست یاران که می بارد
بیایم اینجا،زیر همین درخت هزار ساله، تو سرت را بگذاری روی پاهایم و من
با موهایت بازی کنم.
حالا
هم دلم می خواهد ،بچه خودمان راهمان طوری زیر باران خیس کنم،بغل بگیرم و
ببرم زیر درخت هزار ساله،اما تو دلت بچه نمی خواهد ومن دلم فقط به تو راضی
می شود،به آرامش خودم فکر می کنم ،که اگر تو نباشی هیچ چیز آرامم نمی کند
،حتی بچه ای که مانند بچه گی تو باشد.
تو
کنارم راه می رفتی و خودت را زیر چتر من مچاله می کردی ،تو سهم من بودی
،شانس آورده بودم که من تنها پسر بالغ بودم، وگرنه باید منتظر می ماندم تا
قبلی ها ،پسرهایی که از من بزرگتر بودندو بالغ شده بودند ،همسرشان را
انتخاب کنند،آخر رسم بود وقتی پسری بالغ می شد، بچه اولین زن حامله مال
او بود ،وتو سهم من بودی .
توی همه آن ماههایی که منتظر آمدنت بودم حریصانه به شکم مادرت که هی بزرگتر می شد خیره می شدم،دلم می خواست شکمش را بغل بزنم انگاری تو ،توی بغلم باشی.
همان
روز که فهمید ،باید دویده باشدسمت تپه واین درخت رااین جاکاشته باشدو غروب
ها از همین جابه خانه ای که خودش راتوی تاریکی قایم می کرد،خیره شده
باشد،حتما دلش می خواسته دختر رازیر باران حسابی خیس کند. آن
شب هم باید باران باریده باشد،همان شب وقتی همه روبه رویش ایستاده بودند و
رویش آب ریخته بودندو فراموشش کرده بودند، همان شب باید آمده باشد
اینجاوروی همین تپه، دختر را قایم کرده باشد.
من هم آن روزها منتظر آمدن تو بودم وهر روز غروب می آمدم روی تپه کنارهمین درخت می نشستم و به خانه اتان خیره می شدم ،بعد که هوا تاریک می شد،توی آسمان نمناک دلگرفته اش دنبال چشم های تو می گشتم.
پدرت ،همان ماه اول که داشت چاه می کند تمام کرده بود ، بعد من همه کاره خانه تان شده بودم ،همه می دانستند تو سهم منی .
آن
شب هم باران می آمد، همان شبی که تو بدنیا می آمدی ، همه زن ها توی خانه
شما جمع شده بودند،مادرت را ازلای پنجره دیدم که به خودش می پیچید،می
خواستم ببینم تو چطور به دنیامی آیی ،اما یکی از زن ها مرا دیدو در حالی
که خنده اش را با گوشه شالش قایم می کرد،پنجره را بست، دیگر نفهمیدم دارد
چه اتفاقی می افتد ،مادرت طوری دا می زد،انگار بخواهد با ناخن هاش پشتم را
بخراشد،شاید خیالاتی شده بودم،مادرت داد می زد و من کلنگ برداشته بودم تا
چاه بکنم ،آخر رسم بود هر دختری که به دنیا می آمدتوی حیاط خانه شان چاه
می کندند.
زمین
را برای داشتن تو می کندم،هرچه بیشتر خاک هارا کنار می زدم مادرت بیشتر
داد می زد،انگار توی چاه دنبال تو می گشتم،باران تند شده بود ،خون و آب از
پشت گردنم سر می خوردو از نوک چانه ام می چکید توی چاه.
باید
تقصیر من باشدکه تو به دنیا نمی آمدی ،اگر ته چاه خوابم نمی برد و به آب
می رسیدم تو خودت را زیر من مچاله می کردی و سرت را می انداختی پائین می
شنیدی که من بچه نمی خواهم ،اما تو نیامدی ،یعنی آمدی ،ماندی فقط به
اندازه پلک زدن یک ستاره ،تا هیچکس بیدارم نکندومن همان یک روشنی کوچک
زندگی را هم در صورتت نبینم .
بیدار
که شدم باران بند آمده بود ،همه جا ساکت بود ،خودم را که از چاه کشیدم
بیرون همه توی حیاط منتظرم بودند،دوباره داشت همان شب بارانی تکرار می
شدومن یکدفعه فهمیدم چه بلایی سرم آمده است ،هرکس می آمد کاسه آبش را روی
من خالی می کرد و می رفت،این همان آبی بود که باید ته چاه پیدایش می کردم
تا تو به دنیا می آمدی ؟ آب روی تنم سنگینی می کرد.
حالا
دوباره رسم بود که همه فکر کنند که من هم مرده ام ،باید می آمدم سمت اتاق
و می دیدم که خوابیده ای باید صدای خفه زنی را که داشت پشتم را می خراشید
می شنیدم ،تو گریه نمی کردی ،تن خونی ات را بغل می کردم ،تا آنموقع بچه
دستم نگرفته بودم،رسم نبود،هر مردی حق دارد اولین بار زن خودش را بغل کند
،اما تو نیامده بودی ،من بغل ات کردم،باید بیدار می شدی ،می زدم پشتت تو
گریه می کردی ،بعد می دویدم توی کوچه به همه می گفتم که تو مال منی ،اما
به آب نرسیده بودم ،تو رفته بودی و همه مرا با آبی که پیدا نکرده بودم
،شسته بودند و رفته بودند رسم بود فکر کنند که من هم مرده ام ،درست مثل همان شب بارانی .
باید
چکار می کردم نمی دانم ،رسم بود یا نه زیاد هم فرق نمی کرد ،باید برت می
داشتم و می بردم ات سمت تپه و آنجا تنت را زیرگل هایی که توی این همه مدت
زیر درخت هزار ساله،برای تو ،کاشته بودم،قایم می کردم ،بعد
کنارت دراز می کشیدم ، نمی توانستم جرئت کنم ببینم دختر هستی یا نه ،
راستی زن ها از کجا می دانستند تو دختری ،کنارت خوابیدم ، از آن شب تا به
حال ندیدم ات ،می دانستم اگر دوباره خوابم ببرد،برای همیشه دچار همین
تنهایی می شوم .
هیچکس
اینجا نیست ،حتی روح یک کرم خاکی که توی شن های سرم شیار بکشد،که اگر
یکروز دوباره باران ببارد دوباره زنده بشوم،اینجا آب پیدا نمی شود،من به
همه چاه های این اطراف سر زده ام ، هیچ نشانی از آن درخت هزار ساله هم
پیدا نمی کنم ،خاک اینجا انگار هیچ وقت به خودش آب ندیده،که گل بشود تا از
برای خودم صورتی مانندتو بسازم، شب ها که هوا خنک تر می شود ، خودم را از
زیر این شن ها بیرون بکشم و توی بغل تو به آرامش فکر کنم ،به آن روز
بارانی که سهم ما نیست،تو حسابی خیس بشوی ،خودت را زیر چتر من مچاله بکنی
، بگویم بچه نمی خواهم ، چترم را که ببندم بزنی زیر خنده، چشم هایت روشن
بشود، موهای خیس ات را بدهی پشت گوشت،انگاری که چتر من اصلا بالای سرت
نبوده باشد،لباست را بتکانی،پروانه ها برگ پائیزی بشوند ، تو هم بیفتی
رویشان و آن ها تو را بردارند و با خودشان ببرند.

