تبليغاتX
من دهکده ای فراموش شده ام

به نام روشنایی

(( اگر بیشتر می نوشتم اش ))

گیر داده ببردم روی ایوان که وقتی دارد شمعدانی هایی را که دیگر وقتشان رسیده توی باغچه بکاردشان ،      می کارد ، نگاهش کنم .                                                                                                                                    

این سه ماهه که به  خانه جدید آمده ایم نگذاشته ام تختم را  جابه جا کند ،تنها جاهایی از خانه را که دیده ام حمام است که توالت هم هست واین نوع حمام توالت ساختش برای خانه  که تقریبا قدیمی است توی ذوق  می زند .خاطره به باغچه نگاه کرده بودو گفته بود (( چقدر گل باید توش بکارم ، چه بزرگه )) رفته بود وسط باغچه ودست هاش را باز کرده بود و چرخیده بود ، نه اینکه تنها وقتی اولین بارکه باغچه را دید گفته باشد باید ، هر بار که جمله اش را با باید شرطی می کند از خودم خجالت می کشم .                                                          

موقع کاشتن گل ها بلند بلند شعر می خواند ، بعد که می آید کنارم دراز می کشد ، کتاب را نشانم می دهد و با اشاره حالیم می کند که بلند بلند شعر می خوانده، شاید اینکه بلند بلند می خوانده  می شنیدم ، این یکی را خوب یادم است ، پشت هم که زمزمه می کرد صدایش بلندتر می شد،اصلادر بند همسایه ها نبود ، یکبار که روی ایوان بودم و نگاهش می کردم،یکی از گلدان ها را شکست ،از پله ها که بالا می آمد هردوباهم افتادند ،تکه های گلدان را که جمع می کردگفت ((ای از دست این همسایه ها )) لبه ی دیوارهای حیاط را نگاه کردم،نه چشمی بود، نه گربه ای ،به من زل زده بود ،خوب که نمی توانستم بخندم ،شاید لبخند می زدم ،دستکش گلی اش را پرت کردطرفم گفت (( این چه قیافه ایه نکنه تو گلدونم و چش کردی ،آره می دونم کار توه))مشغول شکسته های گلدان شدوخواندن اش بلند و بلند تر شد،یادم هست  ، اما خوب نه، شاید مصرع دوم اش  را، ((ما با تو نداریم سخن خیرو سلامت )).                                                       شمعدانی کاشتن اش بی اینکه خواسته باشم پسری را توی ذهنم زنده می کند  ،توی اوضاع من خواستن مسئله فوق العاده مضحکی است ،خواستن بدرد کسی می خورد که بتواند حرکت کند،می دانم چند بار بیشتر ندیدم اش ،چند روز است که به هر دری می زنم تا بیشتر بیادبیاورم اش ،اینکه کجا دیدم اش وچطور اهمیتی برایم ندارد، اگر من توی ذهن آن پسر بودم اما خوب من را بیاد نمی آرود و حساس اش می کرد که هر طور شده من را خوب بخاطر بیاورد، شاید ،آغاز خاطره ای مهمتر باشم ،   چه کار می کرد ،دست کم من را به کسی نشان می داد شاید او من را می شناخت و کمک اش می کرد ،دوست دارم میلیمتر میلیمتر صورت پسر را بیاد بیاورم، بیشتر، بیخود به خودم فشار می آورم  ، اماچه فایده،بوی غذا ی نهار تمام خانه را گرفته،خاطره ام را تمام نکرده ،خاطره با سینی غذا نشسته کنار تخت،انگشت اشاره اش را می گذاردرو ی لبم، گرسنه ام ، طفلی چه تلاشی می کند تا زخم بستر نگیرم، عذاب بزرگ زمان پهلو به پهلو شدن سراغم می آید ، با اینکه تمام مدت خاطره با صدای بلند اتفاقات روزش را برایم تعریف می کند ،اما من تمام به خط های سرپنجه ها وکف دستهاش فکر می کنم، دفع کردن بیشتر ناراحتم می کند ،چند بار که موقع عوض کردن زیر اندازم گریه کردم،تحمل نکردو رفت توی حیاط، روز عید همه  زحمتهاش را با گریه کردن وقت تحویل سال خراب کردم ، دونفری گریه می کردیم طوریکه روی تخته اش بعد اینکه کلا از گریه کردن محروممان کردنوشت((خودمونیما فکرکردم دیگه اشکام قطع نشن))                     

صورت پسر نزدیک می شود ،آنقدرنزدیک که انگارجایی رودرروی هم نشسته ایم،خیره به چشم های هم سرش را پایین گرفته است،چشم هاش آبی نیست سرش را که بالا نمی گیرد بدانم چرا گریه می کند ،انگار آب از جایی که نمی دانی کجا بیاید و همه چیز را ببرد،اصلاقصد کرده تمام فکرهایت را باخودش ببردتا آنجا که ، توی خیابان است،همان اوایل صبح که خوابم و می رود تابیدار نشده ام خرید کند و برگردد.                              

سر صبح است و هوای کمی سرد لرزه می اندازد زیر پوست آدم مثل زمانی که موج نگاهی تمام وجودت را می لرزاند.                                                                                                                                                        

به سرش می زند بروداطراف خانه  قدیمیشان روبروی اتاق من که از پنجره به راه رفتن اش خیره  می شدم، چترش را  روی سرش می گیردوخیره به زمین می رودآن روز اصلا قرار نیست باران ببارد،اما چترش را هم بی هوا باخودش برده است، می ایستد جلوی در خانه اشان و چتر را بالای سرش باز می کندوبعد خیره به زمین قدم قدم دور می شود،می تواند بعد از آن به این راه رفتن های هر صبح توی کوچه قدیمیشان عادت کند،بعد زمان دارد به این فکر کند که چطور روزی زیر فشار نگاههای من پایش پیچ خورد ،مچ پایش را گرفت و نشست ، گفت (( مگه بیکاری ، حالا بزنم شیشه پنجرتو بشکونم )) سنگ بزرگتر از مشت کرده دستش بود ،باد چند متری چترش را برده بود،خس خس سینه ام اذیتم می کرد ،سنگ را که پرت نمی کند، در هر حال پنجره را برایش بستم که هر کجایش را می خواهد نشانه بگیرد. برمی گردد و به پنجره نگاه می کند .           

افسوس می خورد که چرا باهمان نگاه های روزهای اول که از فحش هم برایم بدتر بودند راهش را نگرفته برود ،اصلا توی فکرش بود اینکار را بکند ،یا من تمام تصورم را برایش به کار می گیرم .                           

چشم هایم را که می بستم فکر می کنم در می زدند، احتمالا آشنا بوده، رفته ،دوباره برمی گردد ، شاید هم برادر خاطره باشد که اوهم کاغذی می اندازد از لای در توی خانه که غروب جایی نرودبیایدببیندش،             نمی دانم چرا باید لوضاع خانه برایم مهم باشد، اگر بخواهم هم نمی توانم لباس یکسره پشت بازی را که پوشیده ام کمی روی تنم جابجا کنم ،چشم هایم را تنها توی حدقه هاش می چرخانم ،بالاو پایین میکنم تاحدی که بتوانم یا به هر طرفی ، دیگر باز بودن یا نبودن در برایم مهم نیست ، اینکه غریبه ای که دوست دارم آشنا باشدو پیغام اش را برای او بگذارد،بی اینکه بخواهد از سر کنجکاوی بیاید تو وبه اینکه این گوشه افتاده ام نگاه کند، نوع نگاه کردن ها برایم مهم نیست، خاطره می گوید(( هیشکی که پیش ما نمی آد )) چرخی توی اتاق  می زندو لباس های اتوکشیده ام رامی گذارد روی تخت ومی رود توی آشپزخانه.  با برادرش روی ایوان نشسته اند ، برادرش به دستکش توی دستهاش نگاه می کند ، برادرش هربار باید  حرفهای تکراریش را هوار بکشد وبرود، خاطره روی تخته نوشت(( دوباره هوارش و میزنه و میره ،نگران نشییا))صورتم را بوسید و توی آینه به خودش نگاهی کردو رفت روی ایوان .                                                    

وقتی کسی دادبزند یا صدای بلندی باشد،ته مانده شنواییم خودش را نشان می دهد،بیشتر حواسم را جمع  می کنم ،شنیدن صدایشان شبیه جمع کردن خرده شیشه شکسته می ماند ،    ((من چمه ؟ تو اصلا چی می دونی))

: توقدر خودت و نمی دونی ،همین الآن یه نیگا به خودت بنداز ،کجای عشق و عاشقی گه وکثافت پاک دنه؟ها))

خاطره ساکت می ماند ،یا دیگر صدایش را نمی شنوم ، می دانم این دوست داشتن بیفایده است اما دوست دارم صدایش بزنم،باید صدایش بزنم  :دلت و به چی خوش کردی،به این لعنتییا... صدای شکستن چیزی بود،صدای شکستن گوش آدم را کرمی کند نه اشتباه نمی کنم ،چرا صدای خاطره را  نمی شنوم، شاید خوب تشخیص اش نمی دهم ،سرم را بلند می کنم و به اطراف می چرخانم ،شنیدم، خاطره دارد داد می زند سربرادرش                                                                                                                             

((این دستکش ها م و می بینی ، بو می دن آره اینا واسم کلی ارزش دارن، من،...،من  باید از اون نگهداری کنم ، مگه تو   می فهمی ..... می فهمی ؟.... نه))

حتم دارم خاطره دارد تکه های گلدان شکسته را جمع می کند ،توی این مدتی که اینطور افتاده ام کلمه ی بی مصرف برایم به معنای حقیقی جلوه کرده آنقدرکه دیگر هیچ تلاشی حتی برای خوب شدن نمی کنم  لج کردن ام که جای خودش را داشت، روزهای اول که از بیمارستان برگشته بودیم . هیچ صدایی نیست بعد از بسته شدن در،روی تخته نوشته بود، تورو خدا بذارنشونیه خونه جدیدوبهشون ندم ، زل زدم به چشم هاش ،دوباره نوشت،یعنی چی؟ یعنی بدم ؟سرم را آنطوری که دوست داشت تکان دادم  تخته را برداشته بالای سرم ایستاده و همانطور که از عصبانیت می لرزد، می نویسید،بیا ،نه، تو که نمی شنوی ،بیا بیا بغلم کن و از دلم دربیار ،مگه تونگفتی آدرس و بدم ،در حال را محکم کوبیدو رفت توی حیاط لابه لای شمعدانی ها راه برود،                                                                                                                                        

خاطره ساکت می ماند ، صدای کشیده شدن دمپایی هایش توی حیاط را دنبال می کنم اما هیچ کدامش را نمی شنوم خوابم که نمی آید،در راکه باز میکند خودم را می زنم به خواب از دیدن چشم های پف کرده اش بعد از گریه کردن ،دلم می گیرد،روی صورتم خم می شود ،حس میکنم تمام تنم خیس شده.                                   

دوست ندارم تا بیاید بخوابم ،حتما تا حالا رسیده است،از اینکه بی هوا با خودش چتر برده خنده اش می گیرد،چتر را باز می کند و می چرخاند ،با خودش می گوید اگر باران بگیردکسی نمی گویدکه دیوانه است ،کسی که قرار است قبل از من نگاه اش کرده باشد،بعد بغض می کند روبه آسمان ،بهتر است اینطور فکر کنم که باران می گیردو او با چتر می رودجایی در برابرنگاههای من،حالاکه فکرش را می کنم صورت پسر برایم بیشتربه کتابی که بخری ومحض قشنگی توی کتابخانه ات بگذاری شبیه می شود،یا کتابی که هر کار  می کنی راضی به خواندن اش نمی شوی.   می آید خانه ،دارم می بینم اش ،تا آخرین قاشق غذایی که توی دهانم می گذارد خنده از لبهاش دور نمی شود ،گاهی چندقطره ای اشک از گوشه چشم هاش غلت می خورد روی گونه هاش ،با گوشه آستین پاک اش  می کند ،سینی غذا را می برد و برمی گردد کنارم دراز می کشد،گریه می کند و بوی خیسیه همیشگیه  موهاش بیشتر به مرگ راضیم می کند ،می دانم اگرروی همه این ها کور هم می شدم تفاله خوبی برای دور انداختن می شدم. ضبط را روشن می کند و روی صندلی اش خیره به من ساعت ها می نشیند،از نگاه کردن به چشم های تمام نشدنی اش لذت می برم ،اما می دانم که با یک جفت چشم نمی شودتلافی گفتن را کرد. هیچ نگران اش نیستم ،می دانم توی آن خاطره بودن زمان ندارد، شاید اتفاق دیگری افتاده باشد،من فکرش را هم کرده ام ،کس دیگری جای دیگری  ،قبل از اینکه من نگاهش کنم ،روز قبل اش توی راه مدرسه،پسری  که در کتابخانه کار می کرده وبعد از عروسی ما از آنجا رفته یا هر کس دیگری آنقدر ها فرق  نمی کند هرطور که بشود تصور اش را کرده ام ،سر کوچه است ،دست به دست با آن هر کس دیگری که غیر از نگاه کردن فایده دیگری هم دارد،حالا صورت پسر را واضح می بینم ،باران که تازه از خاطره امان بیرون آمده با ریتم شادتری بیرون می بارد ، به لبه پنجره که خشک مانده نگاه می کنم ،شاید اگر باران بریزد روی لبه پنجره و بعد شتک بزند روی صورتم ،خودم را با آن هرکسیه توی خاطره اشتباه بگیرم .   برادرش روی پله های ایوان می نشیند ،شاید چند ساعت که من صدایشان را می شنوم بلند بلند حرف می زنند که اگر نمی آید ببیندم ،اینکه صداشان را می شنوم بینشان باشم.   می دانستم این کا را می کند ،چندبار که با برادرش حرف می زد گفته بود ،کار پیدا کرده که دیگر برای مراقبت از من و زندگی کردن آنطور که دوست داردخودش را گول بزندچشم به دست پدرو برادرش نداشته باشد.       

ساعت دیواری را جایی روی دیوار آویزان کرده که روبروی من نباشد،ساعت مچی اش را هم عوض کرده،زنگ می زند ،طفلی چقدر سعی کردآهنگ ساعت را که شاید قشنگ هم بودبشنوم ، شروع کردآرام به رقصیدن ،یعنی که آهنگ ساعت اینطور است، همیشه همینطور است،یا به یاد می آوریم که خنده کنیم یا گریه ،خیلی خسته شدم ،به سقف نگاه می کنم تا خوابم ببرد.  با صدای پاهایش که توی حیاط مکث می کنند تا خاک گلدان ها را کنارباغچه بگذارد ،بیاید بالا،چمانم از هم باز می شودو گیر می کند به لبه پنجره که هنوز خشک است .در که باز می شود،حس می کنم قبل از اینکه بخوابم گرسنه ام بوده ،با یک جعبه کیک و یک پلاستیک بزرگ می رود توی آشپزخانه ،می داند خوابیده ام ،امروز    می فهمم کارپیدا کرده ، همینطور دنبالش می کنم که دسته کلیدش را روی جالباسی کنار چترش که رویش آویزان است می گذارد ، مانتوش کنار شوفاژ نیست ،پس خیس هم نیست و لبه پنجره تقصیر از سرش باز     می شود ، چند بار بالاخره هر طور شده چیزی را که به آن فکر کرده ام یا اگر ترسیده باشم از تنهایی را به خاطره رسانده ام ،باید صورت پسر، یا لااقل چشمان آبی اش را برای خاطره تعریف کنم.   حالا فقط باید منتظر بمانم که با انگشتانش پشت پلک هایم را نوازش کند،زیر بغل هایم را بگیرد و بنشاندم روی تخت ،سینی صبحانه را بگذاردروی پایش که نشسته روبرویم لغمه را بیاوردتا جلوی دهانم،دهانم را باز نکنم ،می داند که منتظرم تا بخندد، بعد خیلی آرام و یکی یکی     .                                                                   

  

                    تحریر آخر   25/9/1385

+ نوشته شده توسط امین علیزاده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 و ساعت 11:54 |