به
نام روشنایی
شعری برای فردا
- به فکر پسندیدن احساسی نیست که
می آید-
فردا اگر ساعتی هم از کسی نداشته باشد
ودور مانده از خودش
لانه ی پرنده ای در انتظار
وتمام انعکاس نور ها - اگر بر روی
شما نپاشد حتی –
و این همه
قدم قدم آرام
فرداها توی کودکی حتما
با دویدن راه رفتن یاد گرفته
نیمه شب
چراغ اتاقت خاموش بشود
یا خوابیده ای یا فرداست
و درتو انگار هیچ چیز به بعد نمی رود
زندگی همان ساعت که « ادامه دارد » را ادامه می
دهد
پر از رنگ چشم ها
و به راه
خودش است
دست به جیب و بی هیچ تداخلی از درون تو
سپاهی از خیابان پیروز از رویت عبور می کند
وتنها غباری هست
با مکثی کوتاه در
زمانی برای استراحت.
زمستان 86 امین علیزاده

