تبليغاتX
من دهکده ای فراموش شده ام

به نام روشنایی

 

 (( فردا صبح ))

(( کم کم داره سردتر میشه)) ، زن گفت و خودش را تا نزدیکی دیوار که بتواند به آن تکیه بزند روی کف دست و کفلش کشید عقب، روی سفره چند تا پیش دستی بود و مقداری نان و بشقاب ملامینی که کفش آب گوجه و چند پر خیار شور اضافه آمده بود مرد کنار سفره بی اینکه فاصله گرفته باشد دمرو درازکشیده بود  و به دیواری که پشت زن به آن بود نگاه می کرد گفت (( میدونی سپیده، دوست دارم اینطوری بنویسم که تو می گی اما )) هردو سرشان رابرگرداندند سمت  صدای در آهنی اتاق که با سنگ به آن می کوبیدند  زن سیگارش را روشن کرده بود مرد گفت (( برای منم)) ورفت  در را باز کردو همانطور که نیمه باز سعی می کرد نگهش دارد از لایش خزید بیرون...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امین علیزاده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 14:43 |

 (( خون یاکاملا شخصی ))

گلوله های بعدی را بی حوصله شلیک کرد ،انگار شوکه شده

بود از خطا رفتن گلوله اش ،تا به خودش بیاید ،مهدی را کشیدم 

پشت تل خاک ، قمقمه اش خالی نبود، به ساعتم نگاه کردم

آنقدر صبح شده بود که عملیات به جایی رسیده باشد ، آدم که

جا بماند خیلی وقت برای طلف کردن یا هیچ وقت نرسیدن دارد

،سوزش دردناک پهلویم زیر پلکهایم راه می رود و سیاهی

نزدیکتر می شود ،مهدی همیشه آنجمله ام را که با تاریکی

شروع می شد دوست داشت ،انگار خندیدو گفت که ادامه

بدهم ،باقی آب را روی زخم پهلویم خالی کردم...



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امین علیزاده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 19:52 |