به نام روشنایی
(( فردا صبح ))
(( کم کم داره سردتر میشه)) ، زن گفت و خودش را تا نزدیکی دیوار که بتواند به آن تکیه بزند روی کف دست و کفلش کشید عقب، روی سفره چند تا پیش دستی بود و مقداری نان و بشقاب ملامینی که کفش آب گوجه و چند پر خیار شور اضافه آمده بود مرد کنار سفره بی اینکه فاصله گرفته باشد دمرو درازکشیده بود و به دیواری که پشت زن به آن بود نگاه می کرد گفت (( میدونی سپیده، دوست دارم اینطوری بنویسم که تو می گی اما )) هردو سرشان رابرگرداندند سمت صدای در آهنی اتاق که با سنگ به آن می کوبیدند زن سیگارش را روشن کرده بود مرد گفت (( برای منم)) ورفت در را باز کردو همانطور که نیمه باز سعی می کرد نگهش دارد از لایش خزید بیرون...
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امین علیزاده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت
14:43 |

