به نام روشنایی
پشت میز نشستن از آدم یه دیوونه می سازه
- قبول دارم ولی چرا اینجا
نگاه کن اون پرنده ها که از کنار ساحل می پرن
- واقعا ما باید در باره یه ساحل حرف بزنیم
و ساحلی که هیچی در باره اون نمی دونیم و این به ما کمک می کنه
-بعد
نهایتش تخیل کردیم ،من خیلی خسته ام »تو دوست داری بعد از این از اتوبوس ها واین که چند هفته است که زود می رسی سر کارت و خیلی چیز های دیگه،حرف بزنی، که من بتونم آخرش بهت بگم خفه شو
-این کار همیشته، البته اگه ناراحت نمی شی
پس خفه شو ، توچطور نمی بینی
چی رو باید ببینم دور لبت و پاک کن ،چرا آبروریزی می کنی ؟
مدت هاست که فکر می کنم تو بیشتر از من توان داری
-چطور ؟
آخه هنوز به آبرو دا شتن و نداشتن اش فکر می کنی
-آره این مشکله
چی ؟
-این که ما دونفریم
ما تا حالا باهم بودیم میون خیلی ها ،با خیلی ها ولی تو تنهایی دونفر بودیم
-از تشنه گی به سرت زده ،تو از این تنها شدنمون استفاده کردی که به من بی احترامی کنی
تو واقعا توانت از من بیشتره فعلا میشه مزخرف نگی تا من به اون ساحل فکر کنم
-بگو، چرندیات یه فراریه تشنه ی لب مرگ،اوم، بدم نیست جای مادر بزرگهامون خا لی
اون جا ، تو اون ساحل با ماسه های پر جای پا ،باور کن اونجا هیچ وقت تنها نمی مونیم
-من مطمئنم ،چقد دیگه وقت داریم؟
من خیلی خسته ام بزار همه شو برات تعریف کنم ،در ضمن تو هیچ وقت به یقه لباست فکر نکردی
-راست میگی حالا چیکار کنیم سایه این بوته چند دقیقه دیگه است ،برگردیم؟
یه جور می گی انگار یه عده منتظر از راه رسیدن ما هستن
-پس همینطور دراز می کشیم تا آفتاب مثل این بته خار ما رو هم به یه گوشه پاک و پر نور تبدیل کنه
تطهیر می شیم باهات موافقم
-من از تطهیر خشک خوشم نمیاد
حالا یه کم جابجا شو
-چیه ساحل عزیزت بی رفت و اومد شده
نه دیگه دلم نمی خواد از علایقم برات بگم ، تو یه کثافت عوضی هستی که تمام این سایه
باقی مونده رو داری تصاحب می کنی
- اگه من برم تو آفتاب ،تو راحت پاهات و پهن کنی ،اونوقت از ساحلت میگی بعد باهر موجی که بیاد و بره بگی میبینی یا غلت بزنی این پهلو اون پهلو بشی
چرا ،تو که چشم دیدن اونه ساحل کوچیک و دلچسب و نداشتی
-پس اونجا کوچیک و دلچسبه ،راستی تو از ساحل های کوچیک و دلچسب چی میدونی
کور خوندی من از اونجا حرف نمی زنم ،به هیچ وجه می خوام پاهام و از کفش هام در بیارم
آره کنار دریا آدم اولین کاری که می کنه به عادت حوض های توی خونه یا جوبهای کنار خیابون ، یادت نیست پاتو یه دفعه می زاری تو آب
-من آروم پا م و می گذاشتم تو اون آبها ، آخه اونها همیشه سرد سرد بودن ،تو که می دونی من قلب ضعیفی داشتم
من تو رو خوب می شناسم ،از چی می ترسی؟
- آره حق باتو ،نه ، من از هیچی نمی ترسم، دیگه هیچی ترس نداره حتی اون لاشخورا
آره راست می گی ما همون موقع هم به کشیک کشیدنشون خندیده بودیم
-چرا از اون ساحل دیگه حرف نمی زنی
دیدم هرجور باشه ما بهش نمی رسیم
-جدی نمی گی ،چطور
من خستگی رو حس نمی کنم ،حتی دیگه چیزی رو نمی خوام که براش توان بزارم ،فکر می کنم این اولین دریافت بعد از مرگ باشه
-آره راست می گی منم چیزی یادم نمیاد ،تو چرا کفش هات و در نمیاری ؟
ما به اون ساحل نمی رسیم بااین قایق
-ما تو قایقیم ؟
نمی دونم چرا اما تو رو میبینم، اگه این قایق ها واقعا می گفتن که با سرگردون شدن چکار
میکنن
-من صداتم شنیدم اما بهت نگفتم همه شم یه چیز گفتی تا دریا تموم شد و اینجا افتادیم
چی ؟
-ناراحت نشیا
من که گفتم هیچ حسی ندارم
-خوشحالم
شوخیت گرفته چطور من تو اون حالت می گفتم خوشحالم
-گفتی گرمه گفتی گرمای ادامه دار چه گرمه گفتی این گرما دست بردار نیست و هی روز به روز نزدیکتر میشه
تو که گفتی من فقط یه چیز می گفتم اصلا ولش کن یادت نمیاد که ما هیچ صداییم شنیدیم یا نه
- ما فراموش کردیم من این و بارهاست که بهت می گم مثل این که تو می خوای من جابجا بشم ومن هیچ عکس العملی انجام نمی دم
فکر نمی کنی ما به طرز مسخره ای از اوضاع خودمون باخبریم انگار که بدونیم قیمت یه بلیط
اتوبوس شرکت واحد چنده
-تو فکر نمی کنی خیلی وقته
هیس ساکت باش احمق از چی حرف می زنی ،نکنه هنوز قبول نداری مردی؟
-چرا قبول ندارم مگه کور شدم و اون لاشخورها رو بالای سر جنازه هامون نمی بینم
پس چرا هی چرند میگی چرا می خوای وضع و بدتر کنی ؟ اون پای گندتو ببر اونطرفتر
-تو دست بردار نیستی من مطمئن بودم تو از هر فرصتی استفاده می کنی تا به من بی احترامی کنی
پاشو بریم
-من علاقه ای ندارم که با تو بیام
چرا من که زنده نیستم
یا بهت اسرار نمی کنم از اولم معلوم بود
-چی؟
: این که همه اینها زیر سر توه،من میدونستم طاقت گرمارو نداری ،می دونستم که با تو به هیچ جا نمی رسم
-ولی من انقدر زندگی داشتم که تو همیشه مثل یه ماچه سگ پاچه مو چسبیده بودی
تو ساعت خودت بودی و روزهای خودت چرا می خوای دائم جزئی از من باشی ،موجودات متزور تبدیل به یه لاشه گندیده میشن ،راستی کجادیگه دست از سرمن ورداشتی و پخش
بیابون شدی
میبینی تو هنوزم نگران منی بیا بیا باهم حرف بزنیم
چرا همه چیز داره تاریک میشه ،نه انقدر نور نزدیک شده و شدید که هیچ چیز نمی شه دید
از کنار لاشه گندیده اش رد شدم اگه بود می گفت تاریکی هم یه روز تموم میشه باید بیای
بیرون باید بخوای ولی من دیگه هیچی نمی خوام فقط می خوام یه بار دیگه بیبینم شو بهش بگم گندت بزنه این همه احساسیه که به اون دارم به اونو همه چیزهایی که دور ورم جمع کرد تا چشمم و باز کنه دوست دارم چشماشو که مثل یه چاله تاریک شده باز کنه بیبینه که دارم
چطور به گندیده گیش نگاه می کنم خوشحالم که فراموش کرده وگرنه دوباره باید برگردم و تو اون گرمای آدم کش، اون دوباره بپرسه دوباره قبل اینکه بگم دلت و خوش نکن ما هیچ وقت نمی رسیم دوباره بگه
-راستی نمی خوای از اون ساحل و رد پاهای روش با هم حرف بزنیم
+ نوشته شده توسط امین علیزاده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت
2:22 |